|
چیزخاصی نیست،فقط کمی پانوشته...
|
او بیزار است از سکوت،از سکوت های من که طولانیست،او عاشق زنی بود که رویاهای طولانی و زبانی دراز داشت.او مرا هشت سال پیش در کارگاهش با نرگس دیده بود.نرگس مدل او بود و من دوست مدل او بودم.او از من پرسید که شغلم چیست و نامم چیست،و من همه ی اینها را برای او گفته بودم وآنقدر گفته بودم که وقتی به خودم آمدم ،چهار ساعت گذشته بود و حرف های ما هنوز ناتمام...
تمام چشمهای او پر از شیطنت خرگوشها بود، چشم هاش آدم را یاد سیزده بدر و دشت و دمن می انداخت.او به من گفت"بیا مدل من باش بانو" و نرگس رفت.من نمیتوانستم مدل او باشم،مدل ها شوی خوشبختی دارند،من ازین شو ها ندارم،من نمیتوانم 6ساعت بی حرکت بایستم چرا که زن زیباست،و بدن زن زیباست و شوی زیبایی چیز خوبیست و مکتب پارناسین عشق آقاست و هنر برای هنر بخورد توی سر صاحبش.او می گفت،برای هنر برهنگی هم رواست،من هی با خودم نشخوار میکردم که "آره جان عمه جانت!"و به او لبخند مصنوعی میزدم.
من و آن چیز دیگر اینطور هم سرنوشت شدیم.آن وقت ها کارگاه آقا توی میدان انقلاب بود،و من دلم پر می کشید برای بهار های خیابان انقلاب،با دست های پر از کتاب،نم نم باران و پالتوی بهاره ی کرم رنگ zara.
آقا مرا آنوقت ها "بانوی پالتو های کرم رنگ" صدا میزد و من او را صدا نمی زدم حتی.او خودش نمی دانست زنی که ادم را صدا نمی زند و با ادم جز به ضرورت سخن نمی گوید و جز اولین دیدار زیاد حرف نزده است چه جذابیتی برای یک مرد دارد؟
او با چنین زنی وارد نهمین سال همزیستی مسالمت آمیزش می شود.
...
5
شب قبل خوب می خوابی،پاهایت ضعف میروند،انگار از کمر به پایین فلجی،آن "چیز دیگر" تو را می بوسد،تمام شب تا صبح دوستت داشته.تو صبح دست میبری توی کیفش،انگار همه چیز این مرد بوی هم آغوشی میدهد،من توی کیف او همه چیز پیدا می کنم،من توی کیف او عکس نازنین را پیدا می کنم و کاندوم پیدا می کنم،من تمام شب او را دوست داشته ام.همیشه این وقت ها مادرت زنگ می زند،تو می گویی ناخوشی،او می گوید شاید حامله ای.تو ازین مرد هیچ نمی خواهی،بچه نمی خواهی ،زندگی نمی خواهی،او به عاطفه ی تو و ناموس تو هر روز بی وفایی می کند،و تو داناترینی بر همه این ها و مانده ای درین زندگی.مادرت می پرسد "مردت چطور است؟" تو با خودت می گویی مرد هم مردهای قدیم.به او می گویی "او خوب است و همه چیز عالیست"
مادر تو خوشحال است که دخترش خوشبخت شده.مادرها نمی دانند که خوشبختی یعنی چه و عشق در هر دکان و بازاری یافت می شود این روزها.
مادرت که قطع کرد،یا محمد زنگ میزند یا بهترین دوست دنیا و تو به هردو آنها می گویی که می خواهی بروی ازین زندگی،محمد می گوید "او لیاقت تورا در نداشت حتی از آن اول،او می داند لیاقت را در هر دکان و بازاری نمی فروشند،او این چیزها را خوب می فهمد.او فقط این چیزها را خوب می فهمد.بهترین دوست دنیا می گوید بروید پیش روانشناس.او نمی داند که روانشناس ها چطورند،آن ها روان تو را لوله می کنند،آن ها هم مثل تو میدانند این مرد برای تو مرد بشو نیست،آن ها چیزهایی را که خودت میدانی به تو حواله می کنند و پولش را میگیرند.آن ها می دانند آدم همه جایش می سوزد وقتی مرد آدم یک "چیز دیگر "است و همه او را می خواهند و او هم از هیچکس نمی گذرد.آن ها به تو می گوید می دانند که چقدر "له" شدی و مانده اند مبهوت که چقدر توی نه سال جا داشته ای برای له شدن.تو به آن ها می گویی خودت هم میدانی و فکر می کنی باید یک تخت رزرو کنی توی بیمارستان خصوصی روانی برای خودت،آنجا باید تو را ببندند به یک صندلی الکتریکی و امواج الکتریکی را از توی مغز لاجون تو به مدت نیم ثانیه بگذرانند بلکه نیم ساعت از تمام نه سال رقت بار زندگیت را فراموش کنی.آن ها می گویند افسردگی آتیپیک داری،تو نمی دانی آتیپیک دیگر چه کوفتیست،تو فقط میدانی که ان ها نمی دانند افسردگی چیست،آن ها می گویند تو به دارو جواب نمی دهی.تو جواب نمی دهی حتی به خدا،به تلفن ها به ایمیل ها و فکس ها.
تو لباس هایت را مچاله می کنی توی چمدان،تو نوشته هات را می گذاری توی چمدان،تو فکر می کنی این دیگر آخر زندگیست و فردا یک مقاله می نویسی و می روی به زندان و همه چیز درست می شود.توی زندان آب ها خنک ترند و دوری تو دلیل دارد و تو جا برای ماندن داری.و مرد لازم نداری و عشق لازم نداری و زندگی خیلی خیلی الکیست.تو آنجا هفته ای یک بار رگت را میزنی و مادرت نامه می نویسد توی روزنامه و تو هیچ هم دق نمی کنی،تو مانده ای که چرا نمی میری. به "بهترین دوست دنیا می گویی داری میروی پیش او.او می گوید که بیا.بهترین دوست های دنیا آغوششان همیشه برای آدم جا دارد.همیشه خانه هاشان اتاق مهمان دارد.آن ها همیشه برای تو دلتنگ می شوند.تو "پی شین " را بر می داری،به آژانس زنگ میزنی،ماشین که آمد برای همیشه از این خانه ی نمور میروی جایی که بام تهران نباشد و مجسمه نباشد و عشق انقدر ارزان نباشد.
برای آن "چیز دیگرت هم هیچ نمی نویسی،گوشیت را هم خانه جا می گذاری و از همه چیز خداحافظی می کنی.تو یک حسود مخفی بودی...
6
خوشحالی که بهترین دوست دنیا در را باز میکند،تو را بغل میگیرد ،"پی شی ین وول می خورد روی سنگفرش های خانه ی او.بهترین دوست دنیا از تو می پرسد چه شده و تو همه ی نه سال را از اول می گویی.او به تو می گوید که این ها که چیز جدیدی نیست،و چرا تازه یادت افتادست.
تو به او می گویی دیگر طاقتش را نداری و کم آورده ای.او از تصمیم تو می پرسد،می پرسد طلاق می خواهی؟تو می گویی نمی خواهی.او به تو می گوید خودت هم نمی دانی چه می خواهی و الکی رخت و پختت را جمع کرده ای.تو مردت را از خدا پس می خواهی و انگار رخت و پختت را جمع کرده ای که خودت را گم کنی در شهری که همه همه کس تو را، از تو دزدیده اند.
سرت را می گزاری روی پاهای بهترین دوست دنیا و قدر نه سال می خوابی.
...
چشمهایت را که باز می کنی،او برای تو چای می آورد و به تو می گوید که "آن چیز دیگر"ت هزار بار زنگ زده است و او گفتست که از تو خبر ندارد.او به تو می گوید که آقا حسابی نگرانت بودست.آقا یک موجود نگران خوش قیافه ی صرف است و تو هر شب از خدا می خواهی او تصادف کند و چشم و چالش قاطی دماغ و گوشش شود و دیگر هیچکس او را نخواهد و زبان او بچسبد به پس کله اش که دیگر نتواند زبانش را تکان دهد و برود توی جلد زنان دیگر.بهترین دوست دنیا می گوید که آقا باور ندارد که من از تو خبر ندارم.تو می دانی آقا چطوریست.آقا هیچ کس را باور ندارد،او به همه دنیا بی اعتماد است و ته همه چیز را در می آورد.
صدای موتور ماشین آقا از خیابان می آید تو به بهترین دوست دنیا می گویی،او به تو می خندد و می گوید صدای موتور خیلی ماشین ها مثل صدای موتور ماشین آن "چیز دیگر"توست.وقتی که تصویر همفری بوگارتی آقا رو آیفونش می افتد تو به او می خندی..
تو و پیشی ین می روید بالا پشت بام با پاهای برهنه،بهترین دوست دنیا استاد ماله کشی ست.تو پیشی ین گوشهایتان را می چسبانید به دریچه ی کولر.آقا مرتبا" از بهترین دوست دنیا می پرسد که کجاست؟کجاست کجاست؟
بهترین دوست دنیا می گوید که بی خبر است،آقا می گوید که "به محمد گفتست که می خواهد برود"،بهترین دوست دنیا میپرسد:نگفتست چرا؟
_"نمی دانم."او همیشه نمی داند."می ترسم،می ترسم بلایی سر خودش بیاورد.
_می خواهی برویم خانه ی مادرش سری بزنیم؟شاید آنجا باشد؟
بهترین دوست دنیا مثل ریگ بیابان قشنگ دروغ می گوید.
_آنجا هم رفته ام،پیش محمد هم رفته ام.فقط می تواند اینجا باشد.
آقا باهوش است،جمجمه ی او بسیار بزرگ است و مشام او خیلی تیز است.او می تواند مرا بو بکشد او مثل یک سگ بوهارا خوب می فهمد اما برعکس سگ ها بویی از وفا نبرده است.
"پی شی ین"جیک نمی زند،او با شعورترین گربه ی خاور میانه است.تو دلت می رود از دریچه ی کولر برای آقا ،مثل اینکه او می نشیند و بهترین دوست دنیا برای او یک لیوان آب می آورد.آقا گریه می کند،آقا به بهترین دوست دنیا می گوید که یک احمق است و لیاقت این زندگی را ندارد و مرا فراری داده است و اگر تو خودت را بکشی او هیچ وقت خودش را نمی بخشد.
بهترین دوست دنیا خودش را به نگرانی می زند،می گوید بگذار لباس بپوشم برویم دنبالش بگردیم شاید توی دفتر روزنامه باشد؟
آقا می گوید "او هیچ جا نیست"
_او به من می گفت می خواهد از تو جدا شود."ّبهترین دوست دنیا"جای تو فکر می کند،حرف می زند،می بافد.
_کی این را گفت؟
_چند روز پیش که آمدم دنبالش برویم دفتر روزنامه.بهترین دوست دنیا می داند تو هرگز این لاطائلات را نگفته ای.
_چرا به خودم نگفته؟
_مگر ندیده ای که سالی یک بار زبان باز می کند؟حالا هم یکهو جنی شده که رفته،اتفاقی افتاد دیشب؟
_نمی دانم!صبح برای اولین بار کیفم را گشته بود،اصلا هیچوقت توی این نه سال ازین کارها نکرده بود.
_توی کیفت چه داشتی که فتیله پیچش کرده؟
بهترین دوست دنیا صدایش را می لرزاند که مثلا نگران است.
_همه چیزهایی که همیشه بودست.
از آسمان شهاب سنگ می بارد بر سرت.او همیشه توی رختخواب به تو می گوید که تنها تو را دوست داشتست و دارد.او همیشه توی کیفش ازین ها دارد و تو روی پشت بام یک ساختمان پانزده طبقه ایستاده ای و کسی نمی دامد بلندی و سقوط چقدر خطرناک است و جاذبه ی زمین هی می رود توی جلد آدم.تو که می ایستی روی لبه ی بام بی حصار پی شی ین عر می زند.او بی شعور ترین گربه ی دنیاست،تو تا ده می شماری که بفهمی ترس ندارد،"فقط یک لحظه است "به خودت می گویی،وسط راه شاید سکته کنی و به جاذبه ی زمین
نرسی،سه،دو،ی...
یک نمی شود،آن "چیز دیگر "لعنتی همیشه نمی گذارد تمام شود،ادست های آلوده اش زندان می شوند پیرامون تو،و تورا یاد تایتانیک لعنتی می اندازد، فشارت می دهد به سینه اش،تو با او و تصمیمت شوخی نداری،او را هل می دهی،قفل او سفت تر می شود،تو به بهترین دوست دنیا فحش می دهی،او اشک می ریزد،پی شی ین دور خودش مثل فرفره می گردد.
تو ناخن هات را می کشی بر تن آقا،بر صورت آقا،تو او را با مشت می کوبی،صدای او را نمی شنوی،تو دست هاش را نمی خواهی،آغوشش را نمی خواهی،او مثل یک زوروی بی پدر و مادر است،همیشه برای نجات سر می رسد و حال آدم را به هم می زند.
او تو را می برد لب بام می پرسد می خواهی بپری تو تعلل نمیکنی،جوابش را نمی دهی زیر یک پایت خالی می شود،بهترین دوست دنیا جیغ می کشد،پی شین پشم هاش را می کند،آقا لب بام می ایستد می گوید نمی گذارد تنها بپری،تو هم اهمیت نمیدهی که دیگی که برای تو نمی جوشد سر سگ تویش بجوشد،آقا می ترسد از پریدن،من می فهمم آقا پرنده نیست،مردها پرنده نیستند،مرده ها زمین گیرند،اوتورا می کشد،تو را که یک پرنده ای .تمام تنت زخم می شود از سیمانهای لب بام.حالا یک پرنده ی زخمی هستی.
او به تو می گوید هر کاری که بخواهی می کند که آرام بگیری،او باز هم دروغ می گوید،او پرنده نیست،اگر هم باشد کلاغ است،قار قار...
تو فردا یک مقاله ی دامن گیر خواهی نوشت چرا که زندان کشتی تایتانیک نیست و زوزو هم ندارد.
...
7
امروز تو را خاک می کنند،اما می باید مرده باشی برای اینجور کارها.بهترین دوست دنیا نباید دست هات را بسته باشد به تخت و آقا می باید با دست های گلی توی کارگاهش باشد و پی شی ین نباید گر شده باشد.
آدم های اطراف تو نباید بترسند که مبادا دیوانه شده باشی.چراکه هیچ کس مثل تو انقدر نمی فهمد که بتواند خوب ادای نفهم ها و نادان ها را در بیاورد.
آن "چیز دیگر" کنار تخت خوابش برده،تو پی شین را کچل می بینی،او مثل یک کودک سرطانیست!
_پی شین بیا مامان را بغل کن!
پی شی ین کودک توست،او این بار با تو نمرده است،او تنها برای مرگ تو مویه کرده است.او مثل همه ی زندگیست،او روی تن تو یله می زند،و دست های بسته ی تو،نمی تواند نوازش گرش باشد.
تو پاهایت را دراز می کنی به سمت آقای زورو،او را تکان می دهی،می گویی بلند شود دست هات را باز کند،او چشم هاش را می مالد مثل گاو نگاهت می کند می پرسد،حالت خوبه؟
_دست هامو باز کن!
او اطاعت می کند، و می گوید:دست هات را بستیم،با ناخن هات تمام تن و بدنت را می کندی در خواب.
تو پی شین را می چسبانی به خودت،او کودک نداشته ی همیشگی توست.
زورو نگاهت می کندو می گوید هرکاری بخواهی می کند،طلاق بخواهی می دهد،زندگی بخواهی به پات می ماند،هر کوفتی که بخواهی همه جوره هست.
تو نگاهش نمی کنی،تو می خواهی روی او بالا بیاوری،روی نه سال همزیستی مسالمت آمیز،نه سال به خریت زدن خودت چرا که توانسته بودی تمام آن جسد متحرک آلوده را دوست بداری،با خیانت زندگی کنی نه سال و به خودت بگویی که یک روز او قدر تورا می داند،اما او قلب ندارد،قلب او ته ندارد،او سواد شمردن زن هایی را که همزمان دوست دارد،ندارد.
او به تو قول وفاداری می دهد،او یک کلاغ مجسم است قار قار.تو گوشهایت را می گیری،او می خواهد باورش کنی،تو خری عر عر،او کلاغ است قار قار.
تو مرده ای برای یک مرد،برای مردی که زندگیت را برای نهمین بار از او داری.او یک زوروی قهرمان است که هرج و مرج از اوست و نجات از اوست.تو همش نشخوار می کنی با خودت که با مرگ نمی شود زندگی کرد و تو خیلی هم زندگی نمی خواهی،با مرگ یا بی مرگ.
تو دیگر او را هم درست و درمان نمی خواهی،تو باورهات شکستست،تو مانده ای و کودک سرطانی کچلت.
..
4
امروز خودکار ننوشت و سردبیر روزنامه غر ستون خالیم را زد،امروز همه ی راه برگشتن به خانه را از هفت تیر تا ولنجک پیاده گز کردم،ساعت یازده شب که رسیدم به خانه،آن "چیز دیگر"خانه را اشباع کرده بود از دود سیگار،عصبی شده بود چرا که زن که نباید تا این وقت شب بیرون از خانه باشد!
_سلام عزیزم
او بلند میشود از روی صندلی،لباس او آبی ست.او لباس آبی اش را از نازنین کادو گرفته است،و من همیشه هوس سوزاندن این لباس را با اطو دارم.می آید جلوی در،حال کرده است امشب چشم های مرا در بیاورد.
_کجا بودی؟
من دیوانه ی استنطاق کردن های اویم،او پشت هم سوال میپرسد و من به سرعت بیشتری او را دوست میدارم.او هم میداند، او میداند این دوست داشتن ناامیدانه،از آن زنی وحشی است که هرروز کمتر او را میشناسد.
_من جایی نبودم،همش توی خیابان ها راه رفته ام.از هفت تیر جان تا طبقه ی چهارم جان.
او میمیرد برای خیابان جان های من.او زنی خیابان نورد دارد.
_چرا گوشیت را جواب نمیدهی؟چرا این همه راه پیاده آمدی؟
_گوشی نبردم آخر.همینجوری پیاده آمدم،گفتم خسته بشوم که زودتر خوابم ببرد.
من به او نگاه میکنم.او معصومیت زن را و حقیقت پشت کلمه های او را باور دارد.او سند راستی مرا به نام خودش زده است.او میداند تمام شب هایی که خواب بودست کسی نگاهش را میدوخته به صورت او، بیداره بیدار.کسی نفس هاش را میشمرده و خواب یک لحظه به چشمهاش نمی آمدست.او میداند زنی در خانه دارد که هشت سالست خوب نخوابیدست.
او به من می گوید "که برای من نگران میشود"و "هزار جور فکر و خیال ناجور به سرش میزند"،او به من می گوید که"مرا دوست دارد"،او همیشه توی تختخواب این را به من می گوید و من درست نمی دانم که دوستم دارد یا مرا در رختخواب دوست دارد.همه ی مردها دوست دارند بفهمند زن های فرزانه توی تختخواب چطورند،زن های فرزانه توی تختخواب از همه جا بهترند،زن های فرزانه با غرایزشان رو در بایستی ندارند،و در اتاق خوابشان وارد یک جدال برابر میشوند.
آقا برای من کنسرو باز میکند،من غذا نمیخواهم.او می گوید "دو روز است چیزی نخورده ای"،او می گوید"داری به خودت چه می گویی"،من دارم حرف های خودش را به خودم می گویم،به او اما هیچ نخواهم گفت.
3
صبح خمیازه اش را میریزد به سرت،خلسه ای سنگین،نشئه از شب قبل،بهترین دوست دنیا می آید دنبالت میبرد تو را به دفتر روزنامه.تو غمی نداری جز یک ستون خالی.
_امروز ستونم خالی می ماند.
_یک هفتست آب روغن قاطی کردی،هوس کردی روزنامه را توقیف کنند تو را هم بندازند گوشه ی حلف دونی؟
بهترین دوست دنیا بزرگترین عیب جوی خاور میانه است،قطر عینک هیچکس به کلفتی عینک او نیست و دست فرمان او به خوبی مایکل شو ماخر اگر نباشد به خوبی خودش است و اگر پشت فرمان تصمیم نگیرد که فکر کند،ما توی گارد ریل نخواهیم رفت و با سرعت نور به دفتر روزنامه خواهیم رسید.
_تقصیر من نیسیت که فقط اینجوری نوشتن بلدم!
_عشق کردی 1سال رفتی حلفدونی واسه خاطر این جوری نوشتن به قول خودت؟عشق کردی که هروقت اومدیم ملاقاتت عر زدی که گه خور شدی و دیگه نمی نویسی؟زیپ دهن خودکارت باز شل شد؟خوشت آمد 40 نفر آدم را غیر خودت از نان خوردن انداختی و روزنامه توقیف شد؟
بهترین دوست دنیا استاد بلامنازع جدل های این شکلیست،او تو را به گه خوردن می کشاند و وقتی موفق شد از دل تو در می آورد.بهترین دوست دنیا عکاس روزنامه است،بهترین دوست دنیا یک آدم خوش قریحه است و پیشی ین هم او را دوست دارد.
_خودت که میدانی زندان آدم را گه خور می کند.
بهترین دوست دنیا حرفی برای گفتن ندارد.او خودش میداند که زندان آدم را به غلط کردن می اندازد،او میداند که زندان چه حالی دارد،بازپرس چه حالی دارد،بند نسوان چه هوایی..
بند نسوان زن حسابی ندارد،هزارتا در میان یک خبرنگاری،روزنامه نگاری پیدا میشود که اصلا دم پر هیچکس نمی پرند.و افسرده های "هفته ای یک بار خودکشی کن" همین ها هستند.این ها نیچه خورده اند و صادق هدایت قی کرده اند ومادر اینها هر هفته توی روزنامه های جنجالی نامه های جان گداز نوشته اند و اگر جا داشت برای آنها کوفته می پختند و میفرستادند.مادران این ها تا آزاد شوند مثل یعقوب پیامبر از اشک و ماتم سوی چشم هاشان را از دست داده اند و زندگیشان را نذر امامزاده ها کرده اند.
زن ها معرفت ندارند مگر در بند نسوان،کاغذ جور میکنند برایت وقتی توی انفرادی داری جفتک چهار طاق می اندازی،سیگار مفتی و به قول خودشان "مرامی" کرور کرور می رسانند دم دستت خدای ناکرده نسخی نکشی و مجموعا" بند نسوان،بند فرزانگان اگر نباشد،بند موجودات جالبست.
بهترین دوست دنیا تا دم دفتر روزنامه لب از لب باز نمی کند،او فکر مرا میخواند،او یک حس ششم تند و تیز است.
_این دفعه اگر بیفتی زندان "آن چیز دیگرت" روی عدد چهار خودش درجا نمی زند،دیدی شدید یک دفعه پنج تا،شیش تا.
بهترین دوست دنیا وقتی آدم را نصیحت می کند،خطوط بین ابروانش عمیق تر می شوند و چشمانش می خواهنداز کاسه ی سرش بزنند بیرون،رنگ او مثل صابون مراغه زرد و نارنجی می شود از شدت خشم.
او میداند که آن "چیز دیگر" همه ی زندگی یک زن است،و زندگی بدون او دیگر چیزی نیست.بهترین دوست دنیا برای یک زن نگران می شود،او میداند که زندان درد دارد و دوری درد دارد و حسادت ریشه های یک زن را که با خودش هی نشخوار می کند ،از صبح تا شب، و حدیث نفس او تمامی ندارد و تازه گوشه ی زندان هم خوابده است و لیتر لیتر آب خنک میخورد، می سوزاند.بهترین دوست دنیا خودش زنی دیگر است.او زن ها را میفهمد.او هم یک "حسود مخفی"ست.
مثل همیشه جای پارک پیدا نمی شود،مثل همیشه اهمیتی ندارد، یک کوچه بالاتر یا پایینترازدفترروزنامه،یک جا پارک میکنیم.بهترین دوست دنیا می داند که من سخن نخواهم گفت.برای حرف زدن نفر آخر خواهم بود و هیچ مکالمه ای توسط من آغاز نخواهد شد
او بهتر از هرکسی میداند حتی بهتر از آقا که زبان من توی دلم دراز است و جلوی همه ی آدم ها کوتاه...
من حرفم نمی آید،پیاده می شوم،کوچه پر از گربه های سطل آشغالیست،پر از دخترهای دبیرستانی و پسرهای سیگاری که دست های همدیگر را گرفته اند و به هم لبخند های گشاد تحویل می دهند.آن ها با دست هاشان خون به ورید نداشته ی جگر من تزریق می کنند.من دلم غنج می زند برای دست های آن "چیز دیگر"در کوچه و پس کوچه.من دلم هنوز مثل دختر دبیرستانی ها تر و تازه،عاشق عاشق است.من به همه ی دست هایی که با هم دوستند لبخند می زنم.من پشت سر همه ی دست هایی که با هم دوستند حرف میزنم و این زبان دراز لعنتی درونی من لال نمی شود.یک پسر دبیرستانی به من سلام می کند،چلچله ی شیطانی اوست،من به او لبخند میزنم،و سلامش را جواب میدهم،می گوید:خانوم لبخندی.
من خوشم می آید از ترکیبات بدیع که معنی میدهند،من به او می گویم:پسر خوش ذوق!
او به من می خندد،من به او می خندم و درخت و باد و زمین و آسمان همه می خندند و من حس "سیندرلا دختر خاکستر" را دارم.
با بهترین دوست دنیا میرسیم به دفتر روزنامه،من یک راست میروم سر میز خودم.من دلم برای زندان تنگ نشده و نمیتوانم دیگر یک سال دور از آن "چیز دیگر"سر کنم و بهترین دوست دنیا همش راست می گوید و می تواند برود توی جلد آدم و رای آدم را بزند."بود" آقا آدم را می ترساند "نبود" او هم.نه بی او می شود و نه با او.
امروز روز پرهیز از هرگونه تحلیل و تفسیر و نقد و کوفت و زهرمار است.من آن"چیز دیگر" خودم را در زندان خانه ام می خواهم،خودم را توی زندان نه،روزنامه ی توقیفی را نه،مرد تسخیری را،بله!بسیار!
...
1
همیشه همین ساعت ها ست که زنگ میزند در را باز میکنم،گشاد لبخند میزند،یعنی راضیست،یعنی" من خوبم، تو خوبی و من هیچوقت دروغ نمی گویم و به تو مثل همان حیوانی که خودت بهتر میدانی وفادارم" و من همه زندگیم خوش داشته ام همه ی این ها را باور کنم چون زن ها همینطورند،چون زن ها الکی خوشند،چون زن ها الکی افسرده اند،چون زن ها همه چیزشان روی یک محور تهی از حقیقت دور میزند،زن ها در برابر حقیقت کم طاقتند...
مردهاهم همینطورند راست راست توی چشمهای بیقرار تو نگاه میکنند و دروغ می گویند و تو خوش داری باور کنی،خوش داری باور کنی او مرد تو نبود روی تخت تو با زن دیگری،در حریم خانه ی تو...
تو خوش داری باورش کنی،خوش داری همه ی خریتت را و کسی هم که حرفی ندارد...
من هم از همین ها بودم وقتی که گوشیش را از جیبش میزدم،وقتی که بوی آدم تازه میداد ،تمام شماره های جدیدش را زیر و رو میکردم اما هرگز پی آن را نمی گرفتم ،زنگ نمی زدم تا زنی از آن طرف خط "بفرمایید"تحویل من بدهد...من از زن هایی که به آدم "بفرما" میزنند خوشم نمی آید،از چراغ سبز هم خوشم نمی آید همانطور که از پل هوایی و خط عابر...من تابلو ها را دوست تر دارم، دروغ های تابلو،آدم های تابلو وفاحشه های تابلو...زن هایی که به آدم "بفرما"میزنند دارکوبند،جرات فاحشگی ندارند اما خوب بلدند روی خانه ی تو خانه بسازنند،مردها جان می دهند برای این زن ها...
همیشه همین ساعت ها هوس سیگار میکند،سیگار بالکونی،من و آقا پنجره را رو به بام آلوده ی تهران میگشاییم و دود میکنیم تمام ریه هامان را،و هردو دلمان به طبقه ی چهارممان خوش است و صدای گربه ای که به جای آقا آورده ایم از همان وقت که اسباب هاش را از قلبم کشیده بود...
ما آمدیم طبقه ی چهارم ،چرا که چهار عدد خوبیست،چرا که تولد آقا روز چهارم ماه چهارم 1354 بودست،و تا به حال همزمان عاشق 4 زن بودند ، که من آخریشان بودم.
من از صورت آقا و زبان درازشان خوشم آمده بود،از لبخند گشادشان،توی جلدم رفته بودند،من خودم خیلی ها را پیش از آقا جلد کرده بودم ولی آقا یک چیز دیگر بود،آقا شمردن نمی دانست،عاشق بودن اما بلد بود.مرا دوست داشت و نرگس را و نازنین وشبنم را.
آقا یک چیز دیگر بود،من هم کس دیگری بودم و بین ما آدم های دیگری همداستان ما.
من همه ی این نوشته ها را یک جا پنهان کرده ام که آن "چیز دیگر" نیاید این ها را زیر و رو کند،هرکدام را یک جای پرتی در این طبقه ی چهارم.مردها دوست دارند همه چیز زن ها را زیر و رو کنند،کیف دستی شان را کیف پولشان را،لباس ها و زیر لباس هاشان را.من همه عشقم اینست که آن "چیز دیگر"هی زیر و رو بکشد و پیدا نکند،همه عشقم اینست که وقتی به گریه هایم ریز ریز می خندد،به خوش باوریش قاه قاه در هق هق گریه یک دل سیر خندیده باشم،چرا که این ها همینطورند،این ها یادشان می روند چشم ها مثل فصل هاند،این ها باور نمی کنند باران می آید که درخت سبز تری باشی،این ها نمی فهمند که تا صبح سیگار کشیده ای رو به بام و تگری زده ای توی چاه که بیاید هوایی تازه کنی،و آخ...یک دل سیر تا لنگ ظهر روز بعد چرت بزنی و هی رئیست زنگ بزند و گوشیت خودش را بکشد و تو تکان هم نخوری...
این ها نمی دانند رخوت خواب نا بهنگام دم دم های سحر با صدای اذان و "حی علی الصلاه" چه حالی دارد.
آن "چیز دیگر" تمام لذت زندگیش اینست که در را بی هوا باز کند و زیر و روی کارهای مرا بکشد بیرون،صدای نفس هاش که اینطور می گویند...
_در چه حالی ؟
من ماتحتم را روی مداد و کاغذ گذاشته ام،به آن "چیز دیگر" لبخند دهن پرکنی تحویل می دهم،دلش ضعف میرود برای این لبخند ها،برای این لبخند های مصنوعی خالی از لطف،برای ابرو های تاتو شده، لب های تزریقی،گونه های ور افتاده،برای مونیکا بلوچی و آنجلینا جولی،برای همه چیز های مصنوعی.
_گشنت شده؟
_روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد.
_برو آمدم.
آن "چیز دیگر" بعضی وقت ها تماما" یک روده است یا که بین روده هاش جنگ می شود و کلا" همه اعضای بدنش با یکدیگر شوخی دارند. آن"چیز دیگر" تمام وجودش اچ آی وی پازتیو است،سیستم دفاعی در کار نیست و همه همدیگر را می خورند و داد آقا در می آید که "پس شام ما چی شد؟" و من خدا را شکر می کنم که فست فود هست و غدای حاضری هست و تلفن و نان و عشق و زندگی بورژوایی هست...
نوشته ها را گوشه ی موکتی پنهان می کنم و در را باز می کنم رو به آن "چیز دیگر"که سیگار و "عزیزم" از دهانش نمی افتد،این "چیز دیگر" جان می دهد برای کارهای سخت،بازی های خطرناک ،رژه روی ساقه ی مغز!
_غذا چی داریم عزیزم؟
_غذا چی می خوای عزیزم؟
آن "چیز دیگر"پکر می شود،او یک زن خانه دار ندارد،او یک شام گرم در خانه ندارد،او یک مزاج سالم ندارد،او معده اش مثل آبکش سوراخ سوراخ است و کسی توجهی به این امر ندارد.بعد آنوقت زن خانه ندارش شاکیست که چرا با زن های زیادی رفت وآمد دارد و چرا سیرمونی ندارد،این ها چرا ندارد،این ها از روز روشن ترند.او دلش غذای گرم می خواهد،او دلش پر قو می خواهد او آنجلینا جولی می خواهد با یک دنیا نجابت و فرزانگی و توی هیچ دکان و بازاری ازین ها که او می خواهد ندارند.هر زن یکی ازینها دارد و او یک مجموعه ازین زن ها.
من به آقا لبخند می زنم،آقا دلش بهم می خورد از لبخند های واقعی، مسائل واقعی ازینکه آشپزی یاد نگرفته ام بعد از هشت سال،و دست از شیطنت بر نداشته ام هشت سال و صبح تا غروب توی دفتر روزنامه نشسته ام بیکار هشت سال و این زندگی با اینهمه عمر کرده است هشت سال... من دلم برای معده ی سوراخ سوراخ او ضعف می رود و دلم ضعف می رود برای بوی غذاهای شبنم،آ ن "چیز دیگر" عاشق دست پخت شبنم است،او گوشی را بر می دارد و من همیشه می فهمم وقتی که آقا تلفن را دست می گیرند چه کسانی "بفرما" می زنند.آن "چیز دیگر" میرود یک اتاق دیگر در این خانه ی شصت متری که کلا یک اتاق دارد،در را محکم می بندد و من می دوم به سوی در،گوشم را می چسبانم به قلب در و دیوار تا صدای تپش های حنجر ه ی آن "چیز دیگر" بزرگوار را بشنوم.
_چه خبر شبی جان؟
من نمیدانم این ترکیبات بدیع،این اسامی نصف و نیمچه از کجای آقا در می آید،آقا صمیمیست،توی روده هاش جنگ جهانی دوم شده است.آقا همینست،آقا وفا ندارد،آقا تحمل زن حسود ندارد آقا دنیایش را به عقبایش فروخته ست و کسی حرفی ندارد. چرا که مرد ها ی هنرمند هم شکم دارند و زیر شکم دارند و انگار که مثل دیگران آدمند.
معلوم نیست "شبی" چه می گوید،احتمالا" "شبی" رژیم دارد،چون آن "چیز دیگر" از handle of love که پهلوهای خانم ها باشد بدشان می آید و احتمالا" "شبی" با آن دستپخت اساطیری اش کلی ازین handle of love ها دارد و شبها شیر و خرما می خورد تا شبیه آنجلینا جولی و جنیفر لوپز شود.آقا صدایش بد رنگ می شود،آقا امشب آشپز اول دربار ندارد،آقا امشب عاشق یانگوم می شود.
آقا از اتاق در می آید،من به آقا نگاه می کنم،آقا به من نگاه می کند،من می گویم:بیا شفته پلو بپزیم!
من آقا را در خانه می خواهم،او یک چیز دیگرست،دور اورا حصاری از زن های نادان گرفته اند، اما سند آقا به نام منست،به نام جزء فرزانه ی مجموعه.او همیشه به من گفتست که از من غذا نمی خواهد و خانه داری نمی خواهد و بچه نمی خواهد،او زن حسود نمی خواهد،او اسم مرا بالای ستون .... روزنامه می خواهد،فکر مرا می خواهد.آن "چیز دیگر" یک فکر را می خواهد که در پس آن قلبی اگر هست آش و لاش است.قلب آش و لاش یک زن فرزانه ی "حسود مخفی"،چراکه حسد از زن جدا نمی شود چونان که بال از مرد و پرنده که اگر بپرند از دریچه ی کولر و جلد کفتر چاهی ها شوند،دام و دانه ی هیچ دلبرکی به آشیانه باز نمی گرداندشان.
من همه وجودم مشکل است با آن "چیز دیگر".من هشت سال سالی یکبار خودم را سر ساعت معینی دار زده ام و همیشه سر همان ساعت ذله شده ام از بس که نمرده ام.
من برای آن "چیز دیگر"سیب زمینی ها را خرد میکنم که بگوید"بانو!درشت است هنوز"،و شفته پلوی او را بار می گذارم،و شمع روشن می کنم و میز قناس می چینم و به آقا که دود کش است هی نگاه می کنم که بماندو نرود ازین خانه بماند پیش نازنین.من نازنین را دوست ندارم که هیکلش مثل جنیفر لوپز است و آن "چیز دیگر" می رود به او سر میزند،و من خوش دارم که فکر کنم او فقط به نازنین "سر می زند" و وقتی به خانه می آید بوی دیویدف خودش را می دهد نه "ورساچی" نازنین را.و تمام صبح توی خیابان راه رفتست ودر آغوش هیچ ننه قمری نخوابیده است.
من به ساعت و آقا نگاه میکنم.آقا شفته پلو را با اشتها می خورد.
_از همیشه بهتر شده عزیزم،داری پیشرفت میکنی.
آقا نمی داند که پیشرفت یعنی چه.پیشرفت یعنی به خودت جرات بدهی صبح به صبح حلقه ات را بگذاری روی میز توالت بروی دفتر روزنامه،تمام مردهایی که کشته مرده ی زن ها ی فرزانه اند بیایند سراغت و تو با آن ها لاس خشکه ای بزنی،و از طریق این کشته مرده ها پلی بزنی که یک بورس تحصیلی خوب مفت و مجانی نصیبت شود بروی آن سر دنیا هوایی بشوی نشان بدهی به "آن چیز دیگر بزرگوارت"که بیش از هشت سال عمر نخواهی کرد توی این زندگی و به زودی مجموعه اش را ناقص خواهی کرد.
_نوش جانت عزیزم.
آقا میاید سراغ من،آقا آغوش باران است.آقا جنگ است و صلح است. سند آقا به نام منست.امشب نازنین تنها خواهد ماند،شبنم تنها خواهد ماند و نرگس،سند آقا به نام منست.
2
یک خلسه ی خاص دارد که صبح از کنار مردی بیدار شوی که نشخوار ذهنی ترک کردنش را داری و تمام شب توی آغوشش عشق باخته ای و هی با خودت نشخوار کرده ای که "او یک چیز دیگر است"،چراکه او از فیلم "ماه تلخ" بیزار است،و از پولانسکی بیزار است و شخصیتش به زوربای یونانی که تو مرده ای برایش شبیه است و صورتش مو نمی زند با تمام مردهای عاشق پیشه ی دهه شصت و هفتاد هالیوود،او شبیه همفری بوگارت است در کازابلانکا!تو باید تمام فیلم های تاریخ سینما را دیده باشی و تمام کتاب های قرن اخیر را خوانده باشی تا بدانی او چطور مردیست.او ازآن مردهاییست که زن ها آرزویش را دارند طاقتش را نه.
آلارم گوشی آقا دارد خودش را جر می دهد،من بیدار شده ام اما نمی خواهم قبل از آن "چیز دیگر" چشم باز کنم،می خواهم آقا بیدار شود ناز من را بخرد،هی حرص بخورد که دیر شد و "عزیزم" بیدار نشد!
آقا بیدار می شود،آقا به ستون امروز من فکر می کند،به مدیر مسئول روزنامه فکر می کند و من هی به آقا فکر میکنم.آقا مرا می بوسد،آقا ناز من را می کشد،به آقا تلفن می کنند؛آقا مجبورست ناز کشی را تمام کند و برود.
آقا صبحانه اش را در کارگاهش که یک جایی وسط میدان فردوسیست می خورد،و مجسمه هاش را با گل و تف و گچ درست می کند،همه می گویند کارهایش شاهکارند،من هم همین را می گویم.پارسال همین موقع ها در دوسالانه ی مجسمه سازی اول شد و بورس تحصیلی گرفت و خواست مرا و پی شی ین را بیخیال شود برود ایتالیا ایتالیا ایتالیا،که منو "پی شی ین" خودمان را حلق آویز کردیم."پی شی ین" یک آدم گربه نماست،"پی شی ین" هشت تا جان دارد و هشت سال است که خودش را هر سال سر یک ساعت معین حلق آویز میکند با من و کک او را نمی گزد حتی!"پی شی ین " هم بر این باور است که او یک چیز دیگر است.
تنها محمد است که فکر نمی کند آقا یک چیز دیگر است،محمد فکر می کند خودش یک چیز دیگرست و با اینکه محمد خوبست و همه چیز با او okay است،و سالهاست که چهار شنبه شب ها خیمه می زند روی بام تهران و برگشتنی سری به من و آقا می زند،او تنها یک مرد عادیست،یک مرد وینستون کش بی صاحب،مرد همه ی تخت خواب های خالی.محمد می گوید که من برای آن چیز دیگر زیاد هستم،که آن چیز دیگر وفا ندارد و هنری ها کلا" همینطورند،و با اینکه مجسمه های آقا شاهکارند اما او مجموعا" چیز دندان گیری نیست و آبی از او گرم نمی شود.پیشی ین محمد را دوست ندارد اما آقا با محمد صمیمیست وجیک و پوک آقا پیش محمد است.محمد هر روز زنگ میزند و سلامتی مرا چک می کند،تصمیمات مرا و آرزوهای مرا،او هر روز به من می گوید،باید ازین زندگی بروم،او یک سیگار مفت کش روان آزرده است...
عرق تلخ
عرق تلخ تو بر بدن ترد ز ن
می شکند در این میان لبخندی ...
زنی در زیر دست ها
دست هایی گمشده در ماجراهای قبلی...
"دختر!دخترک پیر!چقدر دلتنگی!":پیرمرد زیر گوش من!
خاطرش نخواهد آمد!
- "من گل شکسته ات هستم مرد!پیرمرد!
و مردانی پیشتر ها
به کو لی هایی دور سپردند دستم را..."
...
عرق تلخ
عرقی که دوست می داشتم از یک دشمن
در زیر بازوان یک مرد
در زیر یک ملحفه
با یک تن مشترک
یک زبان مشترک
عشقی مشترک
بوی همه چیزهای خوب از مشامم رفتست...
مرد!
پیرمرد!
امشب در توتمت چه داری؟
_خوراک زنی که هم نامت بود!
خاطرش نخواهد آمد!
من خوراک توتمش بودم...
...
عرق تلخ
عرق تو
عرق شرم اولین بار/با آخرین مرد
عرق عشق
و قلمی که دیگر بار
در طوفان
در دست های تو
گم شده است
مرد!پیر مرد!
چیزهای خنده دار کمند!
به گلبرگ های پلاسیده ام میخندی؟
--بر تلخی خوراک دیشب میگریم!
-"احتمال گریستن ما نیز بسیار است"
....
--"مرد!پیرمرد!
به برگ هایم نگاه کن!
و به ریشه های فرسوده ام!"
خاطرش نخواهد آمد!
با قطرات تلخ عرق بر من می بارید
با دستانش بر من می تابید!
امروزاما من گل شکسته اش هستم!
زندگی یعنی:
ترسیدن ازیک سوسک
نترسیدن از یک دنیا آدم ترسناک
کشتن یک سوسک
فراموش کردن صدای له شدنش
کشتن یک آدم
و فراموش کردن ناله هایش
زندگی یعنی:
میان یک دنیا آدم تنها کک تورا نگزد
میان یک دنیا آدم تنها تو عقب مانده باشی
در دنیای بد دلت به خوب بودن خوش باشد
زندگی یعنی:
شب با امید بخوابی
صبح نا امید بیدار شوی
زندگی یعنی:
فقط تو دلت برای خودت می سوزد
تنگ می شود
هری پایین می ریزد
تو مانده ای و حوض علی!
زندگی یعنی:
یکسال خنده
وقتی عمر خنده ها کوتاه
عمر شب های تار طولانیست
زندگی یعنی:
4ماه هرشب زاری
تاوان یکسال نوری خوشحالی
یعنی
شهرک امید
میدان امید
کلاژ و ترمز امید
استراحتگاه و سوپرمارکت امید
وقتی تا خرخره توی ناامیدی غوطه ی لعنتی خورده ای
زندگی یعنی:
مال من،سر کوچه
به دست همسایه
حسادت های عاشقانه
و شمردن غیر ممکن ها
زندگی یعنی:
هنوز تقسیم کردن باتو
هنوز حماقت
هنوز دلتنگی
صدای گیتار
آواز دختری جز من
صدایی جز من
شب شراب
بامداد خمار
و جای خالی من
زندگی یعنی:
وسوسه ی داشتن یک تفنگ
وسوسه ی داشتن یک تیر خلاص
روی شقیقه
وقتی وضعیتت از بدترین آدم با وضعیت بد هم بدتر است
زندگی یعنی:
مایکل
محمد
کارهای دالی
توی آرت گالری که نمیدانم کجاست تا 4شنبه
یعنی خواب اندیشه سوم
یعنی مامان هانی و یک بغل گریه
جواب منفی فاطمه
خسته کنندگی من
ولذت روزمرگی
زندگی یعنی:
دست مال کاغذی
برای اشک
برای فین
برای استفراغ
برای هر تهوع بعداز هر "دوستت دارم"
برای محبت بی جا
مهر بی فاصله
برای شهوت
برای بی خیالی
زندگی یعنی:
من
منهای
تو
دوباره
از نو
به کم امیدی
به ذره هایش
به نا امیدی
به بی امیدی مطلق
و کورسوهایش
سلام!
من که به جوراب های سوراخ هم سلام داده ام
و پنجره های بسته
به خداحافظی هم سلام داده ام
و گردن های آویزان شکسته/چرا ماهی هارا خاک کردم؟
چرا ماهی هارا خاک دادی؟نه آب باران؟
سلامشان نکردی!
به امید
و تقلاهای کور
و دست های نامطمئن
و قلب لرزان سرگردان
به میراث سردرگمی
در کافه های دور همین اطراف
به مرد ایستاده میان دیوار
به زن نسیه در پشت یک قاب
به سیگار و کاغذ مچاله
سلام!
من که به کیسه های زباله رحم نکرده ام!
و به عشق چه بی رحمی ها..../چرا آسمان را کاشی کردم؟
و چرا خورشید را به خانه ات بردی؟
و در شب تولدم چرا تمام شمع هارا سگ همسایه فوت کرد؟
به امید
کم امیدی
ذره هایش
نا امیدی/تو سلام کردی
و من نگاه کردم
زیر یک چتر
زیر باران شمع و ماهی
زیر یک خلوار خاک
من چه کردم؟
نگاه کردم!
خدای من!اونهمه روز خوب اینجوری به فاک بره؟
حرفم نمیاد.بای.
خداحافظ روزهای خوب قزوین
روزهای خوش خوش خیالی
روزهای خنده
پیچش
غذا
قهوه
شب بیداری
خداحافظ دوست داشتن های بی دریغ
کم دریغ
دریغ
دریغ
خداحافظ روزهای الکی
هفته های الکی
بوسه های الکی
با آدم های الکی
سلام بر زندگی از نو
گرچه خسته
از نو
شکست
از نو
دوباره دوست داشتن
سلام بر اولین آواز در روز یکشنبه
اولین آفرین استاد
سلام بر آخرین قطره....
از چشم هايم
در تنگي كه ماهيش بودي...
ريخت
كه ريختي
اينچنين
براي هميشه
كه ريختم...
بابا!
آب تنگ را عوض مي كني؟
ماهي ها چشم هايم را مي جوند!
هميشه اوست كه مي گويد"اتفاقي نيفتاده"
هميشه منست كه آرام مي گيرد
و مي انديشد كه "اتفاقي نيفتاده؟"
هميشه ي خدا اتفاقي نيفتاده است!
مهرداد را مي گويم!
هميشه اوست كه مي گويد "اتفاقي نيفتاده"!
بايد صداي خر بدهي
وگوشهايت مخملي باشد:
اتفاقي نيفتاده كه نيفتاده!
وقتي هنوز صبح از خواب بيدار مي شوي/مي روي فال قهوه/مي روي به زندگي بشاشي/تلفن را كه هنوز دست ميگيري...
مهرداد را مي گويم!
اوست كه مي گويد:
هيچ اتفاقي نيفتاده!
....
از آغاز دست هاي توست كه ايمانم از دست مي رود/از دست هاي تو.../به دست هاي تو...
به دست هايي كه مي گيرم...
از دست هايي كه رها مي كنم...
دست هايي كه در سبد مي گذارم و به آب ها مي سپارم...
دست ها معلمند:
درست مي دهند/انگشت هايت را در چنگال كسي فرو نبري كه كارت به پيوند انگشت و پانسمان برسد...
يادت مي دهند/ناخن كشيدن بد نيست/بدي بد نيست/عمر روز هاي بد تو هيچ هم كوتاه نيست...
و اين مهرداد است كه مي گويد:
كه راست مي گويد:
چشم هايم را مي بندم!
مهرداد را مي گويم!
اتفاقي نيفتاده كه نيفتاده!!!
برای ۲۲سال تنهایی
برای اینکه می نویسی و خط می زنی و دیگر کسی را نداری/بخواند حتی ابو عطا
حتی در محرّم
حتی در رمضان
که من همیشه قاعده ام
از تمام قواعد مستثنی
من در این روز ها که بوی خون می دهد
بوی باروت و اشک های شور
بوی لب های توبر شانه ام که گرم.../میشوم از احساسات ناشناخته این روزها که می گذرد
دیازپام جواب تورا می دهد
اثر انگشت در ته فنجان/ــ چرا کسی جواب مرا نمی دهد؟
دل مهناز گواهی خوب می دهد
دل من گواهی نمی دهد
و تو سرآخر گواهی نامه ات را نمی گیری
که گواهی باشد بر اینکه همه چیز چقدر تلاش بر می دارد که به جایی نرسد...
...
به یاد تو در پارک وی
در هفت تیر
به یاد روزهای خوب تخت طاووس تا بهشتی
تا پارک قورباغه
تا همین امروز
تا همین امشب
برای چند روز خوشحالی
برای ۲۲سال تنهایی
تیغ را که بر می دارم/کی زمین می گذارم؟
به قدر یک بند انگشت
باید چشمهایت را بسته باشی
که ببینی
این حوالی
تمام مزه ها
که شوریست یا تلخی
از لبهای توست یا
اشک های من
یا حرف های ازین به بعد...
تو ایستاده ای
من ایستاده ام
ودرخت هایی از عصا
که به قدر روزهای تولدم
هدیه گرفته ام...
این همه نامردمی قفل کرده ام
و به یاد کودکی هایم
قصه ی نبودن هایت را
در گوش الاغ ها
آواز خوانده ام. . .
پاشنه ات را که ور بکشی
کودکان خواهند گریست
آفتاب از آسمان خداحافظی.../و زن از تو
پاشنه ات را که ور بکشی
چتر سیاه بر سرآسمان آوار خواهد شد
لبخند خواهد رفت
و کسی تاوان سیل چشم ها و کشته ها را نخواهد داد
پاشنه ات را اگر ور بکشی. . .